خانه ¦ رزومه ¦ مقالات و کتب ¦ فایل های آموزشی ¦ وبلاگ ریاضی ¦ وبلاگ معلمی ¦ وبلاگ ادبی

٢٩ شهریور ۱۳۸٤ -- يادداشتی طولانی ... اما لزوماً نه نيازمند عذرخواهی!

         رخ ، پيش از آفتاب ، مکن عاری از نقاب

                         ترسم نماز ِ صبح ِ جهانی ، قضا شود...

ايام ، از شما ، مبارک باد... ايام می‌آيند تا بر شما مبارک شوند... پس مبارک شماييد ، نه ايام...
(استاد محمد باقر فهامی)

عشق يعنی انتظار يک حبيب          آشنايی بين يارانش غريب

***

نيمه ماه پيامبر(ص)، شعبان المعظم، را بهانه می‌کنم و دلم می‌خواهد چند سطری از گذشته‌ام بنويسم... بنويسم تا اگر کسانی شبيه من هستند، تجربه‌ی من، بصيرت پيمودن راه را برای آنان بيشتر کند. 

از موقعی که خودم را شناختم، در محک آزمون‌های مختلف زندگی قرار داشتم تا استعداد خاص خود را بيابم. درگيری در تجربيات مختلف، نهايتاً مرا به اين باور رسانده که فعاليت در حوزه آموزش رياضی، به فعليت رساندن قوه‌ای است که در شرايط محيطي اکنون، امکان بارورسازی آن را دارم...

از آن زمان که چنين درکی برايم حاصل شده، جديتی در حد توان خود در اين زمينه نشان داده‌ام...  و اين شناخت، تغذيه کننده‌ای است که آرامش و اعتمادبنفس در من ايجاد می‌کند...

اما يک وجه دیگر من، وجه روحانی و غيرمادی من است که تقريباً در مورد آن هيچگاه به نتيجه‌ای مشخص و به سرچشمه‌ای مطمئن برای رفع عطش روحی نرسيده بودم.
يا از کنار آن بی‌تفاوت می‌گذشتم يا اگر بدان می‌پرداختم، قدمهايم مطمئن نبود...

اما اين روزها حس عجيبی مرا در خود گرفته... هيچ‌زمان ياد ندارم که ماه شعبان را چنين گذرانده باشم.
نمازهای ظهر و عصر يا مغرب و عشا را در دو وقت جداگانه می‌خوانم و انگار که بايد در پيشگاه يک قدرت آميخته به رحمت، حاضر شوم، به اول وقت نماز حساسيت خاصی پيدا کرده‌ام. دقيقاً انگار که آن لحظه کسی با من کار دارد و بايد سر قرار بروم...
و حس جديدتری که ايجاد شده، غمگينی خاصی است که از تمام شدن نماز، آن هنگام که به رکعت آخر نزديک می‌شوم، برايم رخ می‌دهد. انگار بخواهم از نزد يک کسی که همه اميدم را در او می‌بينم، بروم... دلتنگ می‌شوم...

من در روابط اجتماعی‌ام، حساسيت‌های خاصی دارم و استاد کلاس NLP-ام اين نکته را در شخصيت من، اينطور تفسير می‌کرد که: «حساسيت و درک صحيح از محيط، منجر به افزايش احترام نسبت به وی می‌شود»
دوستان اطرافم، کمک حال من در مسائل علمی و آموزشی‌اند اما مسائل روحی، خير ! با آنکه من از لحاظ عاطفی، بسيار حساس و بسيار لبريزم...

برايم جالب بوده و هست که تمام روابط اجتماعی‌ام که بر پايه موضوعات ديگر شکل می‌گيرد، از پایداری خوبی برخوردارند اما هربار که برای رسيدن به يک آرامش‌گاه روحی دست به دامن فردی شده‌ام، با يک «سوءتعبير» يا «سوءبرداشت» يا «شک در نکاتی که من از آنها در خود مطمئنم - از قبيل مسائل زندگی و ...» اين رابطه از بين رفته است...

اکنون که به گذشته‌ی اين نوع روابطم با تامل بيشتری نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم که دستی در کار بوده و هست... دستی که رشته روابط مرا در اين مساله خاص، از آدم‌ها می‌بُرد تا متوجه آن لايتناهی خارج از وصف کند... چيزی که متوجه‌اش نبودم و هربار متوسل به يکی می‌شدم و دقيقاً مانند بچه‌ای که وقتی کار اشتباهی می‌کند، بزرگترش پس‌کله‌اش می‌زند تا حواسش را جمع کند، هربار که طی مراحل تعالی روحی را وابسته به وجود افرادی ديده‌ام و قصد نزديک شدن به آنها را کرده‌ام، يک‌جوری اين روابط بهم خورده است تا حالت اضطرار روحی بعد از آن مرا به فکرهايی فرو ببرد !!

احساس می‌کنم که خواست خداوند چنين است تا در يک تنهايی درونی، مرا به آشنايی‌هايی برساند و طعم برخی معرفت‌ها را به من بچشاند تا در سير روحی‌ام، دنبال شخص نگردم، بلکه فقط و فقط و فقط دنبال خودش باشم...

با خودم فکر می‌کنم که آيا در شرايط جامعه ما، اين امکان برای همه فراهم می‌شود که استعداد واقعی و فطری خود را در سنين جوانی بشناسند و از آن بهره گيرند؟ و اکنون که چنين نعمتی برايم فراهم شده، آيا نبايد به خداوند حق بدهم که او مسئولانه و نگران، مراقب تلاطم‌های روحی‌ام باشد و در مواقع خطا رفتن، روابطم را بهم بزند و مرا در زحمت بيندازد تا حواسم را متوجه خودش کند؟
و اگر غير از اين باشد آيا کسی که خود را شناخته و عالم به فطرت خويش است، در صورت خطا رفتن و عدم کسب تزکيه لازم، مصداق «دزد با چراغ» نمی‌شود؟

چو علم آموختی، از حرص، آنگه ترس، کاندر شب
چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر بَرَد کالا...

-------

خواهم ای دل، محو ديدارت کنم
جلوه‌ی آن ماه رخسارت کنم
بسته‌ی آن زلفِ طرارت کنم
                         در بلای عشق دلدارت کنم

تا شوی بيگانه از خويش و تبار
بگسلی زنجير عقل و اختيار
سر به صحرا چون نهی ديوانه‌وار
                         پای‌بند طره‌ی يارت کنم

«هيچ» بودی در ازل، ای بی‌شهود
خواستم تا هيچ را بخشم وجود
گر شوی خودبين، همانستی که بود
                         بر خوديِ خود، گرفتارت کنم

گر تو خواهی بر امان‌الله رسی
آن امانِ من بود در مفلسی
باش مفلس در مقام بی‌کسی
                         تا به جانها، کيميا کارت کنم

...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh



کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ و متعلق به میلاد افشین منش است