خانه ¦ رزومه ¦ مقالات و کتب ¦ فایل های آموزشی ¦ وبلاگ ریاضی ¦ وبلاگ معلمی ¦ وبلاگ ادبی

۱٧ آذر ۱۳۸٤ -- سقوط C-130 !!

ياران چه غريبانه ، رفتند از اين خانه              هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه

از همان ابتدای آشنايی سر شوخی را باز کرد. ترمينال جنوب بود. بهش گفتم: شما هم برای جشنواره وبلاگ‌نويس‌ها می‌آييد همدان؟ با خنده گفت: اگه خدا قبول کنه !
از شيطنتش خوشم آمد و منتظرش ماندم تا خداحافظی‌اش با پدرش تمام شود و با هم راهی اتوبوس‌ها شويم. آخر پدرش هم آمده بود ترمينال به بدرقه اميد... 
من، اميد، مصطفی و حسين در همدان هم‌اتاقی بوديم. يادمه توی اين مدت، اميد از بچه‌های پر شر و شور جشنواره بود. هر موقع تو اتوبوس‌ها ميومد منتظر بوديم که باز يک شيطنتی از خودش نشون بده...
يکی از بچه‌ها - مجيد جليسه غلامی- از نوع صحبت‌هايی که اميد می‌کرد، ازش پرسيد: ببينم! پدر تو روحانی نيست؟ و اميد با خنده و شوخی سوالش را بی‌جواب گذاشت و گذشت...
کسی باور نمی‌کرد که اميد پسر يک روحانی باشد...

از آن روزهای پرخاطره ارديبهشت گذشت تا روزی شبيه ديروز فرا رسيد و همه را در بهتی عجيب فرو برد. وقتی در اسامی مسافران ، نام حجت‌الاسلام محدث را ديدم ناخودآگاه اسم اميد محدث دوباره آمد جلوی چشمم...
(آخه به تازگی تجديد ديدار در اينترنت داشتيم. نظرات يادداشت قبلی را نگاه کنيد)
با شک و ناباوری به سراغ وبلاگ اميد رفتم که شک‌ام به يقين مبدل شد...

اصلاً نمی‌توانم حتی برای يک لحظه ، چهره‌ی خندان اميد را غمزده و در لباس سياه تصور کنم...
اميد جان! اميد عزيزم! با تمام وجود به تو تسليت می‌گويم و از نهايت قلبِ غمگين‌ام با تو همدردی می‌کنم... خداوند به تو و خانواده‌ات صبر و شکيبايی اعطا کند و روح پدرت را در جوار رحمت خودش، غريق آرامش کند...
غمگينی‌ام بی‌منتهاست. 

برای خانواده‌های داغدار اين فاجعه هولناک، صبر بی‌پايان از خداوند می‌خواهم. تمام خانواده‌های نظامی، خانواده‌های عرصه خبر و ساکنين ساختمان شهرک توحيد...

باز هم گزارش سقوط اين ابوقراضه‌ها
با کدام دوربين؟
قلم کجاست؟
صفحه‌ی نخست روزنامه‌ها
سفيد چاپ می‌شود
بچه‌ها غروب کرده‌اند...

پيام هاي ديگران ()                                                  نوشته میلاد افشین منش | Milad Afshin Manesh



کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ و متعلق به میلاد افشین منش است